موضوعي ثبت نشده است
linkdooni جديدترين لينکهاي روزانه
linkdooni درباره وبلاگ


كاردستي با سنگ - كفشدوزك

خبر از شهرهاي بزرگ ندارم ولي اين جا در بندر زيباي ما ، كنار دريا يك عالم سنگ در اشكال مختلف پيدا مي كني كه هر كدام در جاي خود ايده ي تازه اي را در ذهن مي پروراند . كاردستي اين پست تركيبي از كار با سنگ و كاغذ است .

 

www.bandarstudents.blogfa.com

براي ساختن كفشدوزك با سنگ به مقواي سياه ، قيچي ، چسب ، سنگ ، قلم مو و چشم هاي عروسكي نياز داريد .

www.bandarstudents.blogfa.com

سنگ هايي كه حالت گرد و پهن تري دارند را انتخاب كنيد . با استفاده از رنگ گواش يا رنگ هاي اكريليك سنگ ها را رنگ آميزي كنيد .

 

www.bandarstudents.blogfa.com

با استفاده از يك شي گرد طرح بدن كفشدوزك را روي مقواي سياه پياده كنيد و محل قرارگيري پاها و سر را روي آن مشخص كنيد .

www.bandarstudents.blogfa.com

پس از جدا كردن طرح بدن كفشدوزك با قيچي و خشك شدن سنگي كه رنگ آميزي شده است ، وقت آن مي رسد كه سنگ را به مقواي سياه بچسبانيد .

 

www.bandarstudents.blogfa.com

پس از آن چشم هاي عروسكي را در محل مناسب خود بچسبانيد و با استفاده از قلم مو و رنگ سياه طرح بدن كفشدوزك را نقاشي كنيد .

 

www.bandarstudents.blogfa.com

از اين كفشدوزك هاي زيبا براي تزيين سبزه و ... استفاده كنيد .



كاردستي با سنگ - كفشدوزك
كاردستي با سنگ - كفشدوزك

ادامه متن...

authorنوشته خريد سيدي آموزش تنبك خريد سي دي آموزش دف سي دي آموزش خياطي   date۲۸ اسفند ۱۳۹۱comment نظرات (0)   موضوع:


roman بي قرارم كن (21)

 

***

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

توپ رو پرت كردم به طرف كيميا كه صداي آقاي كيان كه همه رو براي نهار دعوت ميكرد ، باعث شد بازي رو نيمه تموم بگذاريم.گروه مقابل كه ميخنديدن و ميگفتن؛ باختين.گروه ما هم همش ميگفت جر زنين و قبول نيست.

 

اين وسط حال من رو يه نفر بد جور گرفته بود. انتظار نداشتم نويد اونطوري باهام حرف بزنه. مگه من چكار كرده بودم كه اونطوري طلب كار باهام حرف زد ؟! كم مونده بود يه چماق هم دستش بگيره بزنه تو ملاجم !

 

 

 

كيميا با چشم و ابرو بهم اشاره كرد كه چمه؟ منم محلش ندادم و حرفي نزدم.آخه تازگيها دهن لقي زيادي ميكرد. فكر ميكرد خيلي خوشمزه بازي در مياره ولي نميدونست وقتي اينطوري بامزه ميشه ميخوام بد جور قيمه قيمه اش كنم.

 

 

آزاده هم كه حسابي با دوتا دختري كه همون موقعِ ورود آشنا شده بود، گرم گرفته بود و اصلا طرف ما هم نيومد. فقط سريع اومد و گفت كه با دوستاش ميشينه و نهارش رو ميخوره.

منم نخواستم بهش سخت بگيرم و توي ذوقش بزنم باهاش مخالفتي نكردم.يعني چيزي براي مخالفت نميديدم.

 

كيميا كه با من همقدم بود رو به من كرد و گفت:

 

شما دوتا خواهر خيلي با هم فرق دارين.خدايي از اخلاق آزاده خيلي خوشم مياد. نه كينه اي نه خودگير.

 

يكي به پهلوش زدم و گفتم:

يعني من هم كينه ايم هم خودمو ميگيرم؟

 

-خب..خب ...كينه اي منظورم نبود .شايد بايد ميگفتم...ميگفتم...

-عقده اي؟

دستپاچه گفت:

نه اصلا منظورم اين نبود....

- مهم نيست.

-بخدا منظورم اين نبود آهو

-ميدونم...اين رو هم ميدونم كه من اخلاقم با آزاده خيلي فرق ميكنه.از اول ما با هم فرق داشتيم.خب ..راستش اون بيشتر به مادر خدا بيامرزم رفته .من ...من ....من به....

-پدرت؟

نفسم رو بيرون دادم و گفتم:

فكر كنم همينطوره.

 

 

- اخلاقت بد نيستا...ولي ...يه كم اخمويي ...ميدوني من وقتي توي دانشگاه ميديدمت فكر ميكردم با يه دختر مغرور و از خود راضي طرفم كه هيچكس جز خودش رو قبول نداره....يعني ..بدت نيادا..همه اينطور فكر ميكرديم.آخه نه اين كه خير سرت خوشگل هم هستي .فكر ميكرديم جز خودت كسي ديگه رو قبول نداري. ولي وقتي وارد زندگيت شدم ...وقتي باهات بيشتر صميمي شدم ديديم اينطور نيست.قلب مهربوني داري ولي نميخواي نشون بدي ...خودخواه نيستي ...تو داري...مغرور براي زيباييت نيستي .مغرور براي غرورتي كه نميخواي زخمي بشه.

 

لبخند زدم و گفتم:

بابا تعريف.

 

 

-نه خدايي ميگم. من از غرورت خوشم مياد.بكره...اين خيلي مهمه .

 

-ممنون

 

-فقط آهو ..بهتز نيست تو هم يه كم مثل آزاده بشي...نميگم درست مثل اون.ولي بهتر نيست يه كم از توي تنهايي خودت در بيايي . خلاصه اين اخما رو باز كني و كمتر بد اخلاقي كني و به آزاده گير بدي؟

 

 

به سمتش نگاه كردم و ايستادم.ايستاد و گفت :

چي شد؟ ناراحتت كردم.

 

سرم رو به علامت منفي تكون دادم و گفتم:

 

 

نه.... ولي كيميا باور كن جاي من بودن خيلي سخته....من الان توي موقعيتي نيستم كه بخوام فارغ از حال و هواي دور وبرم باشم..اونوقتا كه بابا و مامان بودن مراقب بودم كسي از زندگي خصوصيم چيزي نفهمه.. سخت بود بفهمن يه بابايي داري كه دلش هميشه پسر ميخواسته و يه بار هم دست نوازش سر دختراش نكشيد....سخته بود بفهمن كه يه مامان داري كه توي تنهايي زندگيش شوهري داره كه هيچوقت دركش نكرده.شوهري كه به هر صورتي با حرفاش با كاراش آزارش داده و خردش كرده..شوهري كه براش شوهر نبود و سوهان روحش بود....

سخته بود بفهمن كه دختر بزرگه اون زن هميشه گريه هاي شبونه مادرش رو حتي با اين كه بي صدا بود، ميشنيده....سخته بود بفهمن باباش هر چند كه چند شب در ميون ميومد خونه، عياش بوده و زن ديگه اي هم داشته....

 

كيميا سخته نگاههاي الاني كه ميدوننن من و آزاده دختر همون مردي هستيم كه حالا هيچكس رو ،هيچكس رو بجز زن باباش ندارن...

 

 

 

بغض صدام رو فرو دادم و ادامه دادم:

 

 

توي ميخواي من به آزاده گير ندم؟ ولي كِي تو موقعيت من بودي تا بفهمي دوتا دختر بي كس ...درست مثل بِرّه اي ميمونن كه اگه گرگا بفهمن تنهان يه لقمه چرب ميشن...تا حالا شده وقتي از خونتون ميايي بيرون نگاههاي مرداي رنگاورنگ رو طوري رو خودت حس كني كه انگار يه لقمه آماده براشون هستي؟....تا حالا شده وقتي از دست و پنجه نرم كردن با بدبختيات، برگردي خونتون، مرد همسايتون بهت بگه .ما رو هم درياب؟ ما كه آشناتريم؟

تا حالا شده از دختر بودن خودت هزاران بار توي تنهايي خودت به زمين و آسمون فحش بدي و كفر بگي؟

 

كيميا سخته ...سخته ....براي من ....لبخند زدني ...كه ..فقط چند ماهه از مرگِ ....

 

 

قطره اشكي كه روي گونه ام چكيد باعث شد حرف رو قطع كنم. دوست نداشتم صدام از بغض بيشتر از اين بلرزه...شكستن بغضم يعني شكستن غرورم. با ولع هوا رو داخل ريه هام كردم.چشمام رو بستم و به خودم فشار آوردم تا بتونم خودم رو كنترل كنم.

 

 

 

 

با صداي فين فين كيميا چشمام رو باز كردم.اشك صورتش رو تند تند از روي صورتش پاك كرد و گفت:

چقدر من خرم آهو...چقدر من خرم .با اين كه وضعيتت رو ميدونستم باز هم در موردت اينطوري فكر كردم...چقدر من خرم.

لبخند زدم و گفتم:

توي اين كه خري شكي نيست.

يهو دستش رو پايين آورد و با تعجب نگاهم كرد.

با شوخي گفتم:

چيه ..مگه خودت هم شك داري كه خري؟

 

 

محكم زد به بازوم زد وبا خنده گفت:

من باز به روت خنديدم.

 

به اطراف نگاه كردم كسي دور و برمون نبود. يه نفس راحت كشيدم.دوست نداشتم يه ذره هم مورد توجه ديگران قرار بگيرم.

 

 

 

به همراه كيميا به طرف بقيه رفتيم.بوي كباب تازه آدم رو قلقلك ميداد و دل آدم رو بيشتر به ضعف مينداخت.باز خدا پدر و مادر كيميا رو حفظ كنه كه باعث شد يه كباب مجاني بخوريم!!

 

 

كنار خاله شهلا و البته ليلي نشستيم. توي اين شلوغي حواسم به نويد بود كه غذاش رو گرفت ولي توي جمع نموند. باز دمغ شدم.دلم ميخواست اون هم باشه .دلم براي هواي بودنش تنگ شده بود.

 

 

با صداي خنده جمع از اون حال و هوا اومدم بيرون.سعي كردم من هم مثل بقيه بخندم.مطمئنا بقيه هم همين فكراي كيميا رو ميكردن.دوست نداشتم من رو يه دختر از خودراضي بدونن.

 

از همه سعي و تلاشي كه كردم يه لبخند بي جون اومد روي لبم.

 

 

كباب كه كوفتمون شد.اصلا نفهميدم چي خوردم حالا ديگه مزه كبابش بخوره تو سرم.

 

 

وقتي كيميا ديد بدون اشتها ميخورم اون هم بي خيال غذاش شد و گفت بريم ته باغ يه قدمي بزنيم.

من هم كه اون جو برام سنگين بود موافقت كردم و همراهش شدم.

 

كمي كه قدم زديم از احسان ازش پرسيدم. يه كم چاخان سر هم بندي كرد و حرف رو عوض كرد.فهميدم ميونشون بهم خورده .ولي به روش نياوردم .به هر صورت اگه ميخواست بيشتر بدونم خودش بهم ميگفت.

 

وسط راه يه وانت درب و داغون قرمز بود كه باربندش رو چادر كشيده بودن .رو به كيميا گفتم:

 

وانت نويده؟

خنديدو گفت:

بهش مياد سوار وانت بشه؟

گفتم:

مگه وانت چشه؟ اتفاقا خيلي هم باحاله...به نظرمم كه اين وانته بيشتر بهش مياد تا اون ماشينش.

 

يكي زد به پشتم و گفت:

تو چقدر با اين پسر لجي آخه...

پشتم رو ماليدم و گفتم:

كيميا كي ميشه دستت قلم شه من راحت شم از اين هرز بودن دستت.

 

 

بعد هم چون ميدونستم الان دوباره مورد اصابتش قرار ميگريم ، به حالت دو رفتم طرف سُرسُره ي بزرگي كه اونجا بود .از پله هاش بالا رفتم كه كيميا گفت:

 

نيفتي حالا كار دستمون بدي؟

 

 

همونطور كه بالا ميرفتم گفتم:

 

 

ميدوني چند وقته سوار سُر سُره نشدم...

 

-ولله شناختي كه من ازت دارم توي همون بچگي هم عُنُق بودي .من فكر كنم اصلا سوار سرسره نشده باشي.

بالاي سُرسُره نشستم و گفتم:

بمير بابا....

از پله هاش يه نگاه به پايين كردم .يه كم ترسيدم .خيلي بلندتر از اوني بود كه فكرش رو ميكردم.ولي راهي بود كه اومده بودم و بايد تا آخرش ميرفتم....پايين اومدن اينطوري خيلي راحتتر از پايين از پله ها رفتن بود. در ضمني كه اگه برميگشتم كيميا همش دستم مي انداخت .بيخيال ارتفاع شدم. دستام رو ول كردم. اما موقع سُر خوردن چند شاخ و برگ مانع ديدم ،شدن . براي اينكه با صورتم برخورد نكنه و كور و چپول نشم ، دستم رو جلوي صورتم گرفتم كه همين باعث شد كنترلم رو از دست بدم و وقتي پام به زمين رسيد از روي سرعت زياد روي پام بلند شدم و به جلو پرت شدم .همين باعث شد پيشونيم به كناره وانت كه درست جلوي سُرُسره بود، برخورد كنه .

 

دردي حس نكردم ولي صداي برخورد سرم به وانت اونقدر وحشتناك بود كه خودم گفتم شهيد شدم ، رفت.

 

دست به سرم كشيدم ونگاه كردم.خوني نبود.اومدم بايستم كه يهو نويد رو ديدم كه سرش رو ازپشت وانت آورده بيرون و با وحشت داره نگاهم ميكنه.

 

بلند شدم و ايستادم . خودم هم شوكه شده بودم .البته نه از اينكه سرم به اونجا خورده بود.از اين تعجب كرده بودم كه نويد توي اين موقعيت پشت وانت چه ميكرده كه حالا مثل اجل معلق خيره شده بود به من!!

 

 

كيميا به سرعت به طرفم اومد و گفت:

ببينمت...

برگشتم طرفش.

-خوبي؟

با سر جوابش رو دادم.

 

مثل اين ننه بزرگا گفت:

آخه سُر ُسره سوار شدنت چي بود .

 

هيچي نگفتم.

يه خورده نگاهم كرد و يهو زد زير خنده.

نويد از پشت ماشين پريد بيرون و گفت:

يعني سر شما بود خورد به اينجا؟!

بعد هم همراه كيميا زد زير خنده.

 

ميخواستم يه لگد بزنم به جاي ناحسابيش كه ديگه براي من نمك نريزه.

 

شالم رو محكم كردم و با عصبانيت گفتم

من موندم شما سر ظهر توي اين گرما ،پشت اين وانت چكار ميكنين؟!

 

در حاليكه نميتونست جلوي خنده اش رو بگيره گفت:

منظورتون اين نبود كه اين وانت سر ظهري جلوي سرسُره چكار ميكنه كه سر شما خورده به اون؟

 

كيميا هم همونطور كه ميخنديد گفت:

 

واي آهو ..خدايي سوژه ايا...دمت گرم سوژه يه هفتم جور شد.

 

نميدونم چرا ولي با اين كه عصبي بودم خودم هم زدم زير خنده. اونقدر خنديدم كه اشك هر سه مون دراومد.

 

 

كيميا هم مدام به سرم و زانوم اشاره ميكرد و بيشتر ميخنديد.

 

با به صدا در اومدن موبايل نويد خنده هامون رو كنترل كرديم . البته نويد هم تا شماره مربوط رو ديد اونجا نموند و در حاليكه با طرف حرف ميزد به سمت ديگه باغ رفت.

 

نميدونم چرا باز يه حس حسادت اومد سراغم.با اين كه صداي طرف مقابل رو نشنيده بودم و لي كاملا مطمئن بودم طرف از جنس خودي بوده.به كيميا كه هنوز نيشش باز بود رو كردم و گفتم:

بسه ديگه ببند..

كمي خودش رو جمع و جور كرد و گفت

 

چيه ؟چرا باز شدي همون آهوي عنق؟

 

 

-خودمو تكوندم و گفتم:

شير آب كجاس . لباسام همه خاكي شده.

 

يه كم مرموز نگاهم كرد ولي وقتي ديد اخمام بدجور توهمه بي خيال سوال كردن شد و همونطوري كه به سمتي ميرفت بهم اشاره كرد تا به دنبالش برم.

 

 

 

 

 

***

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

دستم رو زير شير آب بردم و شلوارم رو كه خاكي شده بود پاك كردم.اما حواسم اصلا به زمان حال نبود.همش به اين فكر ميكردم كه نويد با كي حرف ميزد كه نميخواست ما متوجه بشيم.اون موقع هم كه اصفهان بوديم اين حركتهاش تكرار شده بود. اين كه يه جنس از نوع من باهاش در تماسه بد جور كلافم ميكرد.حالا كه ديگه رو دروايسي رو با خودم كنار گذاشته بودم و ميدونستم كه دوستش دارم بيشتر به كاراش حساس شده بودم.

 

 

 

-هي آهو كجاها سير ميكني؟

سرم رو بلند كردم و به كيميا نگاه كردم.سرش رو تكون داد و گفت:

كجايي؟

 

 

شير آب رو كه همينطوري باز مونده بود بستم و گفتم: همينجا...مگه قرار بود كجا باشم؟

 

 

 

- خودتي .ميخواي بگم به چي فكر ميكردي؟

 

 

 

صاف ايستادم...يه كم هول شدم .دلم نميخواست كسي حتي شك كنه كه من به نويد علاقمندم.

 

-خدايي بگم؟

-خب..من ..من به چيزي فكر نميكردم

 

خنديد و گفت: خودتي ....من كه ميدونم داشتي به چي فكر ميكردي...

 

حرفي نزدم .يعني زبونم نميچرخيد حتي منكر بشم.

 

 

زد رو دوشم و گفت:

خدا وكيلي به اين فكر نميكيردي كه امروز از وقتي اومدي اتفاقاي عجيب اونم فقط براي تو ميفته كه همش هم سوژه هستن.

 

نفسم رو به آسودگي بيرون دادم .

ادامه داد:

تا حالا شده دوتا ..آهو منتظر سوميش باش.

 

شالم رو باز و بسته كردم و گفتم:

يه قرون بده آش به همين خيال باش.

بلند خنديد و گفت:

 

اي جونم تو باز ضرب المثل گفتي؟

 

خودمم باهاش خنديدم و گفتم

كم حرف بزن....بريم.

 

 

راه افتادم.با هام همقدم شد . بي هيچ حرفي چند قدمي رو رفتيم.نميدونم به چي فكر ميكرد ولي هر چي كه بود سكوت دلپذيري بود و همين باعث شد من باز برم توي خيال نويد .

 

با چشم يه كم دور و برم رو نگاه كردم خبري ازش نبود.

بيچاره اومده بود يه چرت ناقابل پشت وانت بزنه كه من بهش حروم كرده بودم.

 

 

-آهو..

نه اين نميتونست يه دقيقه دهنش بسته باشه.به سمتش نگاه كردم و گفتم:

هوم.

 

به نظرت عشق وجود داره؟

 

 

لبخند زدم و گفتم:

 

حالا بعد از دوبار عاشق شدن به اين نتيجه رسيدي كه عشق وجود داره يا نه؟

 

-خب راستش ميدوني ....من و احسان كلاهمون تو هم رفته.

 

به جلو نگاه كردم و گفتم:

حدس ميزدم.

 

 

با تعجب گفت : از كجا؟

 

-از اونجا كه در موردش حرف نميزني و سر من رو با حرفات نميخوري.

 

يكي زد به بازوم .برگشتم طرفش و گفتم:

الهي شوهر كني بري من از اين كتك زدنات راحت شم.

 

 

-آهو..

-هان

-درد .اين چه طرز جواب دادنه

 

چرخي به چشمام دادم و گفتم: بنال

-آهو من چرا اينطوريم؟

-چطوري؟

 

- با يه چشم و ابرو عاشق ميشم . مثلا ..مثلا ..الان وحيد ...

باتعجب گفتم:

الان عاشق وحيد شدي؟

 

سرش رو انداخت پايين و گفت :

هي همچين.

-خاك بر اون ملاجت.

-خب دست خودم نيست كه

-پس اسم اين هوا و هوس ها رو عشق نذار.

 

-هوا و هوس چيه ديوونه.من كه كاري نميكنم.من فقط ازش خوشم مياد.

-خوش اومدن با عششق زمين تا آسمون فرق داره.

 

 

دستش رو توي هوا تكون داد و گفت:

حالا همچين حرف ميزنه كه انگار خودش از عشق و عاشقي چيزي ميدونه.

 

حرفي نزدم. چون خودم هم نميدونستم اين احساس نوشكفته رو به اسم عشق صدا كنم يا نسيم رهگذر.هنوز با اين احساس درگير بودم.هنوز نتونسته بودم باهاش كنار بيام.

 

 

 

تا وقتي كه به بقيه برسيم ديگه حرفي بينمون رد و بدل نشد.طبق معمول جوونترها سواي ديگران نشسته بودن.يه عده اشون كارت بازي ميكردن و عده ديگه هم بگو و بخند راه انداخته بودن كه آزاده هم قاطيشون بود.

 

 

چشمم رو چرخوندم.از وحيد و نويد و پانيذ خبري نبود. با سقلمه كيميا به خودم اومدم.زير گوشم گفت:

وحيد و پانيذ كوشن؟

همونطوري آهسته گفتم:

 

نويد رو هم بهشون اضافه كن.

برگشت طرفم و گفت:

يعني دو به سه؟!

به هم نگاه كرديم.لبخند شيطاني زد و گفت:

بيا بريم ته باغ.

چشمام گرد شد.گفتم:

چي ميگي كيميا؟

-خب راستش من يه كم به اين پانيذ شك دارم. برو رو كه ماشالله داد ميزنه اينكاره اس.

-يعني چي؟

صورتم مثل قلبم فشرده شده.حتي فكر اين كه نويد با پانيذ باشه عذاب آور بود.

 

جواب داد:

يعني به قول برو بچ ميوه اس.

-چي؟

-ميوه ...نشنيدي؟

-ميوه يا بيوه؟!

-پوفي كرد و بلند شد و گفت:

بيوه ولي از نوع ميوه...تو هم پاشو اينجا نشين.

-واي كيميا ..ديوونه نشو..

خم شد و گفت:

ديوونه چيه خره.من ميخوام ببينم اين وحيدي كه من الان بهش علاقمند شدم چكاره اس.در ضمني كه حال نويد رو ميخوام بگيرم كه اينطوري كلاس بي خود براي ما نياد.

ايستادم.كشيدمش يه طرف و گفتم:

ببين كيميا ..گيريم كه اينطور هم باشه.تو فقط فكرشو بكن ببين ميتوني اگه چيزي هم باشه اون صحنه ها رو ببيني؟!

شونه اش رو بالا انداخت و گفت:

فكر نكنم بتونيم صحنه ببينيم.الان كه فكر ميكنم ميبينم اون نويد پشت وانتشون كه چادر هم روي باربندش بود ، چكار ميكرد؟

با حيرت گفتم:

يعني واقعا فكر ميكني اينا......

حرفم رو نيمه تموم گذاشتم و گفتم:

 

نه اصلا فكرش رو نميتونم بكنم كه نويد همچين آدمي باشه.

چشماش رو ريز كرد .گفتم:

چيه؟ چرا اينطوري نگته ميكني؟

با بدجنسي يه ابروش رو بالا انداخت و گفت:

آخه خيلي مطمئن از نويد هستي

 

يه لحظه موندم چي بگم.اينطور كه اين نگاه ميكرد تا آخر براي خودش رفته بود.

 

 

* اي درد و بلات بخوره تو سر اين مشكي نويد ...ببين آخر با اين كارات منو رسواي عالم و آدم ميكني.

 

-چي داري زير لب ميگي؟

-هيچي .داشتم ميگفتم نويد اهل اين چيزا نيست.

--خب براي اينكه بهت ثابت بشه دنبالم بيا.

 

صداش كردم و گفتم:

كيميا داري اشتباه ميكني.تازه اينطور هم باشه به من و تو چه مربوطه؟

 

دستش رو توي هوا تكون داد و به راهش ادامه داد.ميخواستم همراهش نرم.كمي هم مقاومت كردم ولي در آخر اين فضولي و چه بسا اين دل عاشق من كه تحمل خيانت نداشت مجبورم كرد به دنبال كيميا برم.

 

به نزديكيهاي وانت كه رسيديم دست كيميا رو گرفتم. به طرفم نگاه كرد و گفت چيه ميترسي؟

 

- بيا برگرديم..

-براي چي؟ من خيلي كنجكاو شدم.

- كيميا اگر هم چيزي باشه خيلي بد ميشه كه ما رو ببينن داشتيم زاغ سياهشون رو ميزديم.چه بسا كه فكر كنن ما هم مثل پانيذ هستيم.

 

 

دستش رو بيرون كشيد و گفت :

غلط ميكنن اينطوري فكر كنن.بعدش هم ما كه نميخوايم بريم بالاي سرشون يهويي بگيم دالي... ما فقط قايمكي يه سرو گوشي به آب ميديم ببينيم چه خبره.

 

 

به راهش ادامه داد . خواستم صداش كنم كه صدايي از پشت سرم نظرم رو جلب كرد. اميدوار بودم لاي اين درختا فيلم هندي بازي گرفتنشون نگرفته باشه و الان هم صداي خش خشي كه ميومد صداي غلت زدنشون روي شاخ و برگهاي موجود روي زمين نبوده باشه.

يه قدم برداشتم تا به كيميا ازم دور شده بود بگم ببينه پشت سرم چه خبره .چون من كه خودم جرات نداشتم صحنه هاي نامناسب سنم رو ببينم!

 

 

هنوز قدم ديگه اي برنداشته بودم كه صداي واق سگ ازپشت سرم بلند شد. فهميدم كه مشكي پشت سرمه . از ترس تمام بدنم يخ زد و داغ شد .

 

 

* اي تو روحِ پُر فتوحِ صاحبت كه تو رو اينطوري ول كرده و رفته پيه يَلَلي تَلَليِ خودش.

 

 

ميخواستم فرار كنم ولي ياد موضوع صبح افتادم . همينطوري كه يه پام جلو تر از اون يكي بود بي حركت ايسادم و چشمام رو بستم.

فكر كردم اگه همينطوري بي حركت بمونم بهتر باشه و شايد بي خياله پاچه گرفتن من بشه.

بدنم خيلي آشكار ميلرزيد. حس ميكردم قلبم هم ميزنه و هم نميزنه. اگه زبون آدمي زاد حاليش ميشد حتما بهش ميگفتم جون نويدت منو نخور!

 

 

 

صداي پاش نزديك تر شد و حدس ميزدم درست پشت سرم باشه.

 

*اي الهي سياه و سفيد شي "مشكي" كه امروز رو به من زهر مار كردي. چي ميشد بجاي خودت اون صاحب بي مسئوليتت كه تو رو اينطوري ول كرده ظاهر ميشد.اونوقت ميدونستم چطوري دق و دليم رو سرش خالي كنم.

 

 

اين بار ديگه مطمئن بودم جلومه.با ترس و وحشت چشمام رو باز كردم اما با ديدن نويد كه با تعجب داشت نگاهم ميكرد يه جيغ بلند كشيدم.

از صداي جيغم بد جور جا خورد گوشش رو گرفت ..

 

* اگه ميدونستم دعاهام اينقدر زود ميگيره بجاي تبديل شدن سگش به خودش يه چيز ديگه از خدا ميخواستم!

اما وقتي سگش رو كنارش ديدم كه بدجور هم نگاهم ميكرد ،فهميدم زيادي توهّم زدم.

آب دهنمو قورت دادم و سعي كردم از حالت مجسمگي كه هنوز يه پام جلوتر بود بيام بيرون. صاف ايستادم ولي هنوز نگاهم به سگش بود كه بدجور چشمش من رو گرفته بود.

نويد سرش رو تكون داد و گفت :

 

چه خبرته دختر مگه جِن ديدي؟

 

* اگه همه جن ها مثل تو خوش چشم و ابرو بودن كه هميشه دعا ميكردم جن جلوم ظاهر شه!

 

نويد: چي ميگي با خودت؟

 

چشم از سگ هيزش برداشتم و با اخم نگاه خودش كردم و گفتم:

من با شما شوخي دارم؟

 

خيلي جدي گفت:

 

-مگه من با شما شوخي دارم؟

-اينطور به نظر مياد

-نه.من كاملا جدي گفتم.

 

مشكي يه كم بهم نزديك شد كه زودي چند قدم رفتم عقب. دست رو سر مشكي كشيد و گفت:

آروم باش مشكي ....

بعد سرش رو بلند كرد و گفت:

اگه يه كم باهاش صميمي بشي ديگه ازش نميترسي.

 

* من به سر تا پاي وجودم بخندم كه با يه سگ صميمي بشم.

 

 

شالم رو دوبازه توي دستم گرفتم و در حالي كه دور انگشتم ميچرخوندمش گفتم:

نه من به سگ آلرژي دارم .براي همين ازش دوري ميكنم.

با تعجب گفت:

به سگ؟

_آره بدنم خارش ميگيره ..

 

 

-مطمئني گربه نبوده...آخه خيلي ها به موي گربه حساسيت دارن.

 

-وا آقا نويد ..يعني ميخواين بگين من سگ رو از گربه تشخيص نميدم.

 

و نگاهم رفت طرف كيميا كه همراه وحيد و پانيذ با چندتا بستني به طرفمون ميومدن.

نگاهم رو دنبال كرد و خيلي آهسته گفت:

حدس ميزدم چرا هول كردي و اسمم رو صدا زدي بجاي فاميلم.

 

 

شنيدم چي گفت ولي خودم رو به اون راه زدم و به سمت كيميا رفتم.

 

تا منو ديد با چشم و ابرو به نويد اشاره كرد . سرم رو نا محسوس تكون دادم.يعني بعد به حسابت ميرسم..

پانيذ سيني بستني كه دستش بود به طرفم گرفت و گفت:

از هر نوعش دوست داري بردار...

يه بستني مگنوم برداشتم و گفتم:

مرسي...ولي اين همه بستني رنگاوارنگ از كجا؟

وحيد گفت:

ديديم يه بستني بعد از غذا ميچسبه من و پانيذ رفتيم از اين سوپري سر خيابون براي همه خريديم.

يه چپ به كيميا نگا كردم. خجالت كه نكشيد هيچي ، شونه اش رو هم برام بالا انداخت.

داشتم بستني رو آماده ميكردم براي خوردن كه نويد از پشت سرم گفت:

من بستني مگنوم ميخواما....پانيذ يادت بود كه؟

پانيذ سرش رو كج كرد و گفت:

يكي بيشتر نمونده بود كه آهو برش داشت.

 

نويد كنارم ايستاد و به بستنيم نگاه كرد.همچين نگاهش پر از التماس بود كه دلم نيومد اون بستني رو بخورم .بدون اراده بستنيم رو به طرفش گرفتم.

يه نگاه به دستم كرد بعد نگاهش رو حركت داد سمت چشمام و گفت:

بخورم؟

 

 

اينقدر با سوز و گداز گفت بخورم كه دلك كباب شد براش.

 

 

يهو وحيد زد زير خنده و گفت:

نه دوتايي بايستيد تماشاش كنين.

 

جز من و نويد همه زدن زير خنده.دوباره بهم نگاه كرديم .حالا اين وسط اونا داشتن به ما ميخنديدن و ما مثل مجسمه به هم زل زده بوديم.نميدونم اون لحظه داشتم به چي فكر ميكردم شايد هم اصلا فكر نميكردم و محو تماشاش شده بودم!

نميدونم چقدر گذشت اما وقتي بستنيه آب شده رو روي دستام حس كردم نگاهم رو از چشماش گرفتم و گفتم:

آب شد ....

نويد گفت

خودت بخورش من نميخوام.

بهش نگاه كردم .دلم نميومد تنها بخورم .گفتم:

 

آخه شما هم از اين نوع بستني دوست دارين.

يهو وحيد گفت:

اي بابا يه بستني ميخواين بخورينا ....

بعد رو به پانيذ كرد و گفت: بريم تا اينا تصميم بگيرن ما اينا رو بين بقيه پخش كنيم.

دستم رو طرف نويد گرفتم و گفتم:

مال شما بخورين.

يهو مشكي سرش رو جلو آورد كه از ترس بستني رو ول كردم و افتاد زمين.با ناراحتي به بستني پخش شده روي زمين نگاه كردم .كيميا بلند زد زير خنده و گفت:

خوبتون شد .تا شما باشين اينقدر بهم تعارف نكنين.

با اخم گفتم:

همش تقصير مشكي شد.

مشكي هم به حالت مظلوم از خودش صدا در آورد كه نويد گفت:

فداي سرش

اخمام رو بيشتر تو هم كردم.

گفت:

خب فداي سر شما...

 

 

بعد هم خنديد و از كنار ما رد شد.

كيميا زد زير خنده و گفت:

واي آدم سوسك بشه ولي بستنيش نيوفته زمين و بعد طرف بگه فداي سر سگم.

دستم رو با تهديد به طرفش گرفتم و گفتم:

 

تو يكي ديگه حرف نزن خانوم مارپل.

 

خنده اش شدت گرفت و گفت:

مارپل كه هستم .ولي محل جنايت رو اشتباهي حدس زدم.

 

_از رو كه نميري باز هم رو حرف خودتي؟

جدي شد و گفت:

 

-معلومه خب..ديوونه از بين اين همه آدم اين دوتا چطور هوس كرده بودن برن براي بقيه بستني بخرن؟ تازه مگه نديدي گردن وحيد رژ لبي بود.

با تعجب و حيرت گفتم:

 

راست ميگي؟

خنديد و گفت:

ولي خب پاكش كرده بود كه رد گم كنه.

يكي زدم روي شونه اش و گفتم:

خدا رو خوش نمياد حرف در مياري براي مردم.

به لبخند اكتفا كرد و گفت:

ولي من هنوز روي حرفم هستم..الهي بميرم واسه وحيدم كه گير اين افريته افتاده.

سرم رو براش تكون دادم و گفتم: تو آدم بشو نيستي كه نيستي

 

 



roman بي قرارم كن (21)
roman بي قرارم كن (21)

ادامه متن...

authorنوشته خريد سيدي آموزش تنبك خريد سي دي آموزش دف سي دي آموزش خياطي   date۲۸ اسفند ۱۳۹۱comment نظرات (0)   موضوع:


كاردستي با كاغذ - كارت تبريك قلبي

www.bandarstudents.blogfa.com

براي ساخت كارت تبريك قلبي كه با باز شدن ، تصوير برجسته يك قلب زيبا را به نمايش مي گذارد به مقواهاي رنگي و تيغ كاردستي و چسب نياز داريد .

ابتدا قالب و الگوي كارت را از اينجا ذخيره كنيد و سپس در صفحه ورد باز كنيد و چاپ كنيد .
آموزش گام به گام ساخت اين كارت قلبي زيبا را در زير دنبال كنيد .

www.bandarstudents.blogfa.com

ابتدا تصوير را پرينت كنيد و با قيچي از مقوا جدا كنيد . سپس مانند تصوير زير روي خطوط زرد رنگ با دقت و ظرافت تيغ بكشيد و برش هايي را ايجاد كنيد . روي خطوط خاكستري رنگ بايد مقوا را تا بزنيد .

www.bandarstudents.blogfa.com

 

www.bandarstudents.blogfa.com

كم كم كارت را از وسط و روي خط خاكستري وسط تا بزنيد تا بتوانيد تاخوردگي هاي بعدي را ايجاد كنيد .

 

www.bandarstudents.blogfa.com

سپس كارت را كاملا تا زده تا بسته شود و به راحتي بتوان كارت را باز و بسته كرد . از يك مقوا با رنگ متفاوت پشت كارت قلبي استفاده كنيد و با چسب بچسبانيد تا منظره زيباتري را ايجاد كنيد .

 

www.bandarstudents.blogfa.com

حالا وقت آن رسيده كه براي كارتتان يك پاكت زيبا هم بسازيد .
الگوي پاكت نامه را از اينجا دريافت كنيد و تا بزنيد و كارت را در پاكت قرار دهيد و براي تبريك به عزيزان خود هديه كنيد .

 

www.bandarstudents.blogfa.com

www.bandarstudents.blogfa.com



كاردستي با كاغذ - كارت تبريك قلبي
كاردستي با كاغذ - كارت تبريك قلبي

ادامه متن...

authorنوشته خريد سيدي آموزش تنبك خريد سي دي آموزش دف سي دي آموزش خياطي   date۲۸ اسفند ۱۳۹۱comment نظرات (0)   موضوع:


كاردستي با سنگ - كفشدوزك

خبر از شهرهاي بزرگ ندارم ولي اين جا در بندر زيباي ما ، كنار دريا يك عالم سنگ در اشكال مختلف پيدا مي كني كه هر كدام در جاي خود ايده ي تازه اي را در ذهن مي پروراند . كاردستي اين پست تركيبي از كار با سنگ و كاغذ است .

 

www.bandarstudents.blogfa.com

براي ساختن كفشدوزك با سنگ به مقواي سياه ، قيچي ، چسب ، سنگ ، قلم مو و چشم هاي عروسكي نياز داريد .

www.bandarstudents.blogfa.com

سنگ هايي كه حالت گرد و پهن تري دارند را انتخاب كنيد . با استفاده از رنگ گواش يا رنگ هاي اكريليك سنگ ها را رنگ آميزي كنيد .

 

www.bandarstudents.blogfa.com

با استفاده از يك شي گرد طرح بدن كفشدوزك را روي مقواي سياه پياده كنيد و محل قرارگيري پاها و سر را روي آن مشخص كنيد .

www.bandarstudents.blogfa.com

پس از جدا كردن طرح بدن كفشدوزك با قيچي و خشك شدن سنگي كه رنگ آميزي شده است ، وقت آن مي رسد كه سنگ را به مقواي سياه بچسبانيد .

 

www.bandarstudents.blogfa.com

پس از آن چشم هاي عروسكي را در محل مناسب خود بچسبانيد و با استفاده از قلم مو و رنگ سياه طرح بدن كفشدوزك را نقاشي كنيد .

 

www.bandarstudents.blogfa.com

از اين كفشدوزك هاي زيبا براي تزيين سبزه و ... استفاده كنيد .



كاردستي با سنگ - كفشدوزك
كاردستي با سنگ - كفشدوزك

ادامه متن...

authorنوشته خريد سيدي آموزش تنبك خريد سي دي آموزش دف سي دي آموزش خياطي   date۲۸ اسفند ۱۳۹۱comment نظرات (0)   موضوع:


رمان به اميد شوهر

يك ساعت بعد مونا ، بهار و الهام در سه كنجي هال چمباتمه زده نشسته بودند و هر كدام در فكر و خيالات خودش غوطه ور بود .
الهام به سيستم آنتيكش كه گوشه هال خاك ميخورد و چند روزي بود از كار و بارهايش افتاده بود نگاه ميكرد و داشت با خودش فكر ميكرد آيا همه اين بگير و ببندها .. تقلا كردنها و تلاشهايي كه تا امروز كرده اند ارزشش را داشته؟اصلا چه به دست آورده؟
تا اين فكر را كرد حاصل كارشان با دست و پاي بسته تكاني خورد و ناله بي رمقي از درد برآرود . الهام جوابش را بخوبي مي دانست .. او همه زندگيش را داده بود تا اين غنيمت به اصطلاح چشم گيررا به دست بياورد كه حتي به پدر خودش هم رحم نكرده بود ... !!!
مي ارزيد؟ لابد در نوع خود ش مي ارزيده .. چه كسي ميدانست؟
مونا؟
بهار؟
شمسي خانوم؟
شايد هم ...!
بيخيال ..
آره بهترين گزينه همين بيخيال بود !

شايد اگر مثل بچه آ دم سرش را پايين مي انداخت و مثل همه دختران همسن و سالش تن به قضا و قدر مي داد وضع فرق ميكرد .
شايد اگر مطيع سرنوشتش بود اوضاع خيلي بهتر از اينها پيش ميرفت و او حالا با يك حجم تمام نشدني از كارهاي عقب افتاده و يك پسر زبان دراز دست و پا بسته در گوشه خانه شان روبه رو نميشد .. و صد البته مصيبت اصل كاري هنوز در راه بود ... نوارهاي طلا فروشي و سو سايقه شان در كلانتري را نميتوانست از ياد ببرد!!!
عالي بود ...
باز وجدانش تركه اش را برداشت و برايش شروع به سخنراني كرد::

شايد اگر مثل بچه آدم رفتار ميكرد همانطور كه مادرش در گذشته بارها و بارها خاطر نشان كرده بود الان مثل خواهرهايش سر خانه و زندگيش بود؟!
شايد .. شــــايد .. يك واژه نسبي ...!
يك واژه متشكل شده از شين .. الف .. ي... و دال .. واژه اي كه به او مي فهماند زندگي يك بازي غير قابل پيش بيني است ..
و او اصلا قواعد اين بازي را بلد نبود . ياد نداشت كه براي روز مبادايش چيزي نگه دارد .. همه كارتهايش را روي ميز انداخته بودو ان طرف ميز رقيب نا جوانمردانه همه را برداشته بود ..
باخته بود .. آنهم به بدترين شكل ممكن .
الهام اهي كشيد و خسته و عصبي بلند شد و گفت: ميرم به كارهام برسم.
بهار سر بلند كرد ونگاه طولاني به او انداخت ...
بعد از اينهمه مدت زندگي در كنار هم به خوبي ميتوانست بفهمد چه در سر دوست وهمخانه اش ميگذرد...
الهام مال اين بازي نبود .. دختر خوبي بود اما مال اين جور قمار كردنها و ريسك كردنها نبود.
او مشكلات خودش را داشت .. چطور توانسته بود او را به اين جا بكشاند . از خودش بدش امد ..
درد در به دري خودش كم بود حالا ميخواست جان فشاني كند و دردهاي ديكران را هم خودش به دوش بكشد ...
كاش راه چاره اي بود .. كاش ...
اما خودش هم خوب ميدانست كه ديگر راهي نيست .
سري به نشانه تاسف تكان داد و چشمانش را بست و پس سرش را به ديوار تكيه داد .
مونا اما با نگاهي تيز وبرنده بدون هيچ فكر و هيچ انديشه اي تنها و تنها به فرهاد دست و پا بسته اي كه روبه رويش چرت ميزد خيره مانده بود.
در ذهن آشفته اش هزاران فكر در حال بالا و پائين رفتن بودو او هنوز نميدانست كدام را ميخواهد انتخاب كند...
ذهنش براي اولين بار اينطور خود را به عرصه ظهور گذاشته بود و قابليتهاي پنهاني اش را تنها و تنها براي او به نمايش ميگذاشت ...
اوايل مونا حتي از تصور كردنشان هم ميترسيد اما حالا بعد از گذشت 60 دقيقه يا شايد بهتر ميگفت 1200 ثانيه بهتر ميتوانست با انها روبه رو شود!!
مونا از جايش برخاست .. با بلندشدنش بهار فورا چشمانش را باز كرد و ديد كه مونا مستقيم به سمت فرهاد ميرود.
-چي كارش داري؟
مونا جوابي نداد .. آنقدر درگير عميليات ذهني اش بود كه وقتي براي جواب دادن نداشت .
روبه روي فرهاد ايستاد و نگاه عميقي به او انداخت .
گوشه پيشاني اش كوفته شده بودو پلكهايش مي لرزيد ...
فعلا اين ها برايش اهميتي نداشت ...
دنبال چيز ديگري بود ...
به نظرش فرهاد بد نمي آمد .. بد چيست .. خيلي هم خوب بود .. ابروهاي بلند و مشكي كه تا شقيقه هايش امتداد داشت.. موهايش لخت و صاف بود و بخشي از ان به صورت اريب روي چشم چپش افتاده بود و او را در آن حالت مثل يك پسرمعصوم دوست داشتني ميكرد .
ولي مونا خوب ميدانست كه پشت ظاهر اين پسرك معصوم و دوست داشتني چه باطني نهفته ... .
لبخندي زد و يقه پشت و رو شده پيراهن قهوه اي رنگ فرهاد را صاف كرد در همان لحظه پلكهايش لرزيد و به آرامي باز شد .
براي چند ثانيه هر دو بهم خيره ماندند
مونا به خوبي لرزش گوشه لبهاي پوست مال شده فرهاد را ديد كه سعي داشتند به لبخندي از هم باز شوند.. و چند لحظه بعد صداي ناله مانندش در فضاي اتاق به گوش رسيد .
-دخترم بود دخترهاي قديم!
مونا خنديد ... صندلي از گوشه اتاق برداشت و درست روبه روي گذاشت و رويش با ژست زيبايي نشست و بدون حرف به او خيره ماند.
فرهاد كم كم هشيار تر شد .. خودش را روي صندلي بالا كشيد و گردنش را بلند كرد و مستقيم به آن چشمان پر از زندگي خيره شد
.
-
ديگه چي تو فكرته؟
مونا حرفي نزد اما لبخندش به قدر كافي حرف براي گفتن داشت
.
فرهاد چشمانش را باريك كرد و با سو ظن گفت: تو كه نميخواي تا ابد اينجوري بهم زل بزني ؟ ها؟

-
اشكالي داره؟
فرهاد بالاخره نفس راحتي كشيد .. گويا فعلا صلح برقرار بود و روابط حسنه بود
!
شانه اي بالا انداخت و كمي خودش را جا به جا كرد: نه بابا چه اشكالي .. فقط به نظرم خيلي جالب نيومد
...
مونا با لحن طنز آلودي گفت: جالبش ميكنيم
...
فرهاد خنديد .. چاره ديگري نداشت .. در دل بدجوري ترسيده بود ... دروغ چرا ترسيده بود اما همزمان حس عجيب و غريبي را هم تجربه ميكرد
..
ترس همراه با لذت .. زيبا بود .. نا آشنا بود .. جديد بود
..
لعنت به او كه همه چيز بود
...!
-
ميشه دستهام رو باز كني؟
-
بايد ببينيم!
فرهاد با تقليد از لحن مونا گفت: ميبينيم
.
-
بچه پرويي...
-
قابلت رو ندارم.
مونا خنديد .. فرهاد هم لبخند زد
..
يك اعتراف ديگر در دلش كرد : خنده هايش را هم دوست داشت
...
چشمانش را با نگاهي نافذ به دختر روبه رويش دوخت و گفت: اسمتو بهم نميگي ؟

-
دوست داري بگم؟
-
دوست ندارم .. كنجكاوم!
-
كنجكاوي زيادي خوب نيست ...
-
بالاخره بايد از يك جايي شروع كرد!
-
دوست دراي از من شروع كني؟
-
بدك به نظر نمي آيي!
مونا لبخند اغوا گري زد و كشيده گفت: اصـــــلا
!
-
خوبه .. اسمتو بهم بگو؟
مونا به جلو خم شد: حدس بزن؟

-
با دستهاي بسته حدس زدنم نمياد.
-
يك كاريش بكن .. به جنبه هاي خوب قضيه فكر كن ...
فرهاد يك تاي ابرويش را بالا انداخت : جنبه هاي خوب؟

مونا خنديد: خودت گفتي بدك به نظر نمي آم
..!
فرهاد سرش را عقب انداخت و خنده بلندي سر داد .. صداي بهار از انتهاي هال به گوش رسيد: چي دارين بهم ميگين .. مونا؟معلومه چه غلطي ميكني؟

مونا اهميتي نداد .. فرهاد هم همينچينن
.
مونا منتظر گفت: خوب؟

فرهاد فكري كرد و گفت: بهت اسمهاي زيادي ميياد
.
مونا:اوليش؟

-
تخسي ..
مونا: اين بيشتر به فاميلم مياد
...
فرهاد از اين بحث خوشش آمده بود .. علي رغم اينكه اسم او را مي دانست دلش ميخواست به اين كل كل معني دار ادامه دهد



رمان به اميد شوهر
رمان به اميد شوهر

ادامه متن...

authorنوشته خريد سيدي آموزش تنبك خريد سي دي آموزش دف سي دي آموزش خياطي   date۲۸ اسفند ۱۳۹۱comment نظرات (0)   موضوع:


roman دليار(6)

-ممنون . كيه ؟؟ و با ابرو به در اشاره كردم.. 
-اهان. 
وقتي كه برگشتم " شاهين و سپهر روي مبل نشسته بودند و هر دو در فكر بودند.. 
هر دو با صدايم تكاني خوردند و به خودشان امدند . شاهين به احترامم نيم خيز شد و سپهر موشكافانه نگاهم كرد..
منتظر به دهان سپهر چشم دوختم . ولي او چشم به دستانش دوخته بود و سوئيچش را بالا پايين مي كرد. 
هر دو سر بلند كردن و نگاهم كردن. 
- كجا بايد بريم؟؟؟ 
-دست انداختي منو؟؟؟دارم جدي باهات حرف مي زنم.. 
يعني چي؟؟چرا درست حرف نمي زد؟؟ 
بازش كردم و نگاه كردم.. دهانم از تعجب باز ماند.. انجا چرا؟؟؟ 
-چون اونجا تنها جايييه كه مي تونيم از كشور خارج شيم.. . 
نگاهش را دور چرخاند و گفت: واقعا فكر مي كني به عقل خودم نرسيده؟؟ چون من ممنوع الخروجم.. 
-خب من مي تونم برم پيش مادر جون .. 
مو بر تنم سيخ شد!!! دنبال من؟؟؟ 
- تا بتونند به وسيله ي تو ما رو تحت فشار بزارن!!! 
-ديشب شركتم زدن.. 
متعجب نگاهش كردم . ديگه حتي نايي نداشتم كه از چون و چراي قضيه بپرسم.. نگاه ماتم رو به پاهام دوختم . 
-استراحت كن كه شب بايد بري.. 
بايد برم؟؟؟ بـــــــــرم؟!! تنها... ؟؟؟ 
-مگه تو نمي ياي؟؟؟ 
-سپهر : نه.. فعلا كارايي دارم نمي تونم بيام . تو برو من يكي دو روز ديگه مي يام!! 
-اخه.. من.. مــــــــن تنها چه جوري برم؟؟من كه جايي و بلد نيستم.. 
-نگران نباش . يه ادم مطمئن مي ياد دنبالت.. دو " سه روزي پيش اونا بمون تا من ببينم چي كار مي تونم بكنم.. 
(چه راحت و بي خيال حرف مي زد . انگار كه نه انگار يه دختر تنها رو مي خواد بفرسته پيش يه غريبه تو يه شهر ديگه.. هه!! حقم داره.. اين هيچ وقت چشم ديدن ما رو نداشت . الانم من فقط واسش يه دردسرم.. ) 
اين چه دردسري بود كه رو سر ما آوار شد ؟؟رو مبل نشسته بودم و به رفت و امد سوسنسمانه خانم كه سفره را مي چيدند نگاه مي كردم " اقا رضا مقابل تلويزيون نشسته بود و تمام حواسش به ان بود.. 
سفره چيده شد و همه به دور ان نشستيم. زياد ميل نداشتم... ولي خب مهمانشون بودم و درست نبود زياد نه و نوع كنم! كمي برنج كشيدم و با مرغ و سيب زميني و مشغول شدم . سوسن مقابلم نشسته بود و با اشتياق غذايش را مي خورد.. خوبه!! حداقل يه بار ذوق و تو چهره اش ديدم!! 
سمانه خانم بشقابي به سمتم گرفت و گفت :از اينم بخور!خوشمزه ست.. غذاي محليه مائه!!! 
تشكري كردمو يه قاشق برداشتم.. تقريبا شيرين بود!! و خوشمزه.. 
پس از اتمام غذا بلند شدم كه تو جمع كردن كمكشون كنم كه سمانه خانم با اصرار نگذاشت و من و سرجايم نشاند.. 
پس از اتمام كار سمانه خانم با ظرفي ميوه برگشت و مقابلم نشست . از شهرش مي گفت و از مردمانش.. از اب و هوا و از كودكي اش. ساعتي برايم صحبت كرد و من و از اون حال و هوا خارج كرد.. 
سمانه خانم: سرت و درد اوردم نه؟؟ ببخش منو.. اينقدر با اشتياق گوش ميدي كه آدم و سر ذوق مياري..خنده اي كرد و ادامه داد:تقصير خودته كه پر حرفي كردم.. 
لبخندي زدم و گفتم :خواهش مي كنم...اين چه حرفيه؟از صحبت هاتون استفاده كردم.... 
- مي دونم خسته اي...برو استراحت كن... 
لبخندي زدم و چيزي نگفتم. چشمم به سوسن خورد كه مشغول قلاب بافي بود.. قلاب بافي؟؟؟جرقه اي در ذهنم زده شد..پروين خانم!از پروين خانم خبر نداشتم . يعني اون مي دونست من كجام و چه بلايي سرمون اومده. ؟؟ ببخشيدي گفتم و به اتاق رفتم... گوشيمو از رو ميز برداشتم و تو شماره ها دنبال شماره پروين خانم گشتم . شماره ها رو يكي يكي پايين اومدم.. شماره خونمون! كه الان خالي بود و كسي جواب نمي داد..3نفرشون تو اين دنيا نبودن و منم كه ... خونه عمو كيومرث.. هر كدوممون يه طرف بوديم و معلوم نيست دوباره كي دور هم جمع بشيم؟؟! شماره موبايل كيانوش و كيومرث كه الان مسلما خاموش بود.. اهان! پروين خانم..برقراري تماس و زدم و منتظر موندم..نگاهي به ساعت مچي ام انداختم . نزديك 11 بود.. 
- الو؟؟ 
-پروين خانم؟؟سلام.. منم دليار
-الهي قربونت برم.. خوبي تو عزيزم؟؟ كجايي تو؟ 
- مــــــــــن... پروين خانم.. مــ.. .. (و گريه م گرفت ). 
-چرا گريه مي كني قربونت برم.. گريه نكن فدات شم.. گريه نكن! سپهر يه چيزايي برام گفت..انشالله هر چه زودتر مشكل حل ميشه و همه بر مي گرديد خونه.. 
بيني مو بالا كشيدم و گفتم : سپهر و ديدين؟اومد پيشتون؟؟ 
-اره! صبح زنگ زد و گفت نيام خونه!گفتم چرا..گفت بعدا برام ميگه .ظهر هم كه زنگ زد و باهام قرار گذاشت... حقوق اين ماه مو داد و گفت ديگه تا بهم نگفته خونه نرم!! گفت يه جورايي ورشكست شدن و كارشون گير پيدا كرده..نمي دونم والله..هر چي خدا خودش صلاح مي دونه!! تو چطوري مادر؟؟ همش دل و فكرم پيش تو بود.. 
-منم بد نيستم..منتظرم تا ببينم چي ميشه ديگه.. 
- سپهر مي گفت .. 
-الو؟؟الو...؟؟ پروين خانم؟؟؟ (قطع شد) 
گوشي و رو ميز گذاشتم و به فكر فرو رفتم . سمانه خانم اومد و گفت : جا بندازم برات بخوابي؟؟؟ حتما خيلي خسته اي.. 
حقيقتش اين بود كه تمام روز رو خواب بودم و ديگه خوابم نمي يومد.. اما حرفي نزدم. 
سمانه خانم برام جا انداخت و گفت :از تنهايي نمي ترسي كه؟؟؟اگه مي ترسي بگم سوسن پيشت بخوابه... هان؟؟ 
-نه! نمي ترسم. ممنون.. 
پس هر كاري داشتي ما رو صدا كن.. سوسن هم همين اتاق بغليه.. 
تشكري كردم و رو تشك نشستم . سمانه خانم شب بخيري گفت و از اتاق خارج شد... 
بيرون بارون مي يومد اما من گرمم بود.. حس كردم كمي تب دارم. شالم و برداشتم و به كناري انداختم. بلوزمم در اوردم و با ركابي سفيدي كه تنم بود زير پتو خزيدم.. اخي!! اينطوري بهتر بود.. تا نيمه شب تو جام غلت زدم و فكر كردم . خوابم نمي برد.. عاقبت نزديكي هاي صبح بود كه چشمام گرم شد.. 
-صبح بخير..ترسيدي.. ؟ 
سلامي گفت و چشم غره اي رفت . وا؟؟مشكل اين با من چي بود.. 
گفتم : من؟؟ سفيد نيستم كه.. 
-چشماتون خوشگل مي بينه!! 
-دست و صورتت و بشور بيا صبحونه بخور.. 
-حتما عزيزم. چرا كه نه..جز ما هم كسي خونه نيست . راحت باش.. 
بعد از استحمام "لباس ها يي كه تا الان تنم بود و شستم . گرچه همين شستنش و چنگ زدنش هم موضوعي بود براي خودش....اما بلاخره شستمش و ابكشي كردم. شلوار جين ابي روشنم را پوشيدم با سوئي شرت سورمعه اي مو!!! موهامو تو حوله پيچيدم و از حمام خارج شدم. سمانه خانم داخل اشپزخانه بود .. با ديدنم گفت :عافيت باشه . 
تو حياط خلوت عزيزم.. لباس ها تو اونجا يا.. اصلا بزار رو شوفاژ اتاقت ! هر جا كه راحت تري .. 
لباسمو برداشتم و رو شوفاژ پهن كردم تا خشك شود. 
بلند صدا زد: سوسن؟؟ سوسن جان؟؟ بي زحمت اين سشوار و بيار.. 
-ميل ندارم.. ديگه تا ظهر چيزي نمونده. مي مونم تا ناهار.. 
-پس فقط يه ليوان چاي لطفا.. باور كنيد ميل ندارم. 
همينطوري سعي مي كردم با حوله اب مو ها مو بگيرم و سوسن هم پيداش نبود! حتما رفته سشوار بسازه.. 
-دستتون درد نكنه! باعث زحمت شد.. 
چند دقيقه اي طول كشيد . عاقبت سمانه خانم با صورت بر افروخته و سشوار به دست اومد... تشكر كردم و سشوار و رو ميز گذاشتم و چايي مو خوردم . سمانه خانم از چي ناراحته؟؟ 
--------------------------------------------------------------- 

با اقاي مهندس صحبت كرديد؟؟ 
-نمي دونم.. نزديك ظهر با من تماس گرفت و گفت هر چه با شما تماس مي گيره جواب نمي ديد.. 
-فكر كنم فقط مي خواست حالتون رو بپرسه كه من بهشون اطمينان دادم.. 
سمانه خانم لبخند خاصي زد و گفت : اقاي مهندس خيلي دوستون داره ها.. هي زنگ مي زنه سفارشتون رو مي كنه و حالتون رو مي پرسه.. 
در سبزي پاك كردن به سمانه خانم و سوسن كمك كردم .در حين پاك كردن سعي كردم سر دوستي و صحبت و با سوسن باز كنم.. اگه فقط يك قدم جلو مي زاشت و اينقدر ايش و اوش نمي كرد " واقعيت را بهش مي گفتم و خيالش را راحت مي كردم.. 
لبخند كجي زد و تشكر كرد... دو باره ادامه دادم : خوش به حالتون.. هر دفعه مثه من "واسه يه مهموني چند ساعت درگير بابليس و اين بساطا نيستي.. .. يكم موهاتو روغن بزني قشنگ سيم تلفني مي مونه و مي توني حالتشون بدي. 
مي دونستم از قصد با من صحبت نمي كنه..ديده بودمش كه در اشپزخانه مدام در حال وراجي بود . سمانه خانم خنده اي كرد و گفت: تو چند ساعت درگير بابليسي.. اين چند ساعت زير سشوار ميشينه تا موها شو صاف كنه.. 
رو به سوسن پرسيدم : ديپلم داري؟؟ 
-چه رشته اي؟؟ 
-چه خوب . كنكور شركت نكردي؟؟ 
با ترديد نگاهي به من كرد و گفت : تو چي؟؟ 
-كنكور قبول نشدي؟؟ 
هر دو با تعجب نگاهم كردند. 
صورتم سخت شد.. بايد چي مي گفتم؟؟ 
-سمانه خانم:بميرم برات ...خودم داغ عزيز كشيدم " مي دونم چي كشيدي... خدا بهت صبر بده!!! مي دونم.. و سرش و پايين انداخت و تو فكر رفت... 
سمانه خانم : سال ديگه شركت كن.. ايشالله ايندفعه ديگه هم قبولي و" همت مي كني و ميري. .. كم كاري نكن!! بحث سر اينده ته.. شوخي بردار نيست ! ماشاالله تو با اين همه قشنگي و خانومي "حيف نيست ادامه تحصيل ندي ؟؟ 
ادامه داد : وقتي سوسن هم قبول نشد بهش گفتم امسال نشد "سال ديگه..سال ديگر تر...اما به حرفم گوش نداد و درس و بوسيد و گذاشت كنار ! 

roman دليار(6)
roman دليار(6)

ادامه متن...

authorنوشته خريد سيدي آموزش تنبك خريد سي دي آموزش دف سي دي آموزش خياطي   date۲۸ اسفند ۱۳۹۱comment نظرات (0)   موضوع:


كاردستي كودكان - عروسك دستي سخنگو

حتما شما هنگام خواندن قصه براي بچه ها در خانه يا كلاس به جاهايي رسيده ايد كه دوست داشتيد شخصيت هاي قصه را به دنياي خارج از قصه تعميم دهيد و براي بچه ها يك نمايش عروسكي بازي كنيد . اين عروسك هاي دستي سخنگو در عين زيبايي خيلي ساده و آسان ساخته مي شوند و ساختن آن ها وقت گير هم نيست . كافي است كه كاغذ هاي رنگي و چسب و قيچي داشته باشيد تا بتوانيد براي لحظاتي بچه ها را با اين عروسك ها سرگرم كنيد .

يك كاغذ A4 رنگي برداريد . مانند تصوير بالا برگه را تا بزنيد . براي شكل گيري بيشتر عروسك محل اتصال لايه ها روي هم را چسب بزنيد . حالا با كاغذهاي رنگي به سليقه خود هر شكلي كه دوست داريد بسازيد .

 

چند تصوير پيشنهادي را در زير مشاهده مي كنيد .

براي ساخت قورباغه از كاغذ سبز رنگ استفاده شده است . دهان و چشم ها به كار اضافه شده است .

 

براي اين مرغ چشم ها ، تاج و منقار اضافه شده است .

 

براي موهاي دلقك از كاغذ فر خورده استفاده شده است و پشت چشم ها چسبانده شده است .

 

به هيولاي دستي دندان و چشم و زبان و  بيني اضافه شده است .

 

طوطي با تاج رنگارنگ را در تصوير مشاهده مي كنيد .

 

+ روش ساخت يك عروسك سخنگوي دستي ديگر 



كاردستي كودكان - عروسك دستي سخنگو
كاردستي كودكان - عروسك دستي سخنگو

ادامه متن...

authorنوشته خريد سيدي آموزش تنبك خريد سي دي آموزش دف سي دي آموزش خياطي   date۲۸ اسفند ۱۳۹۱comment نظرات (0)   موضوع:


رمان اولين نگاه(قسمت آخر)

به خاطر صداي بلند ضبط احساس سر درد ميكردم
با خانوم جون روي يكي از مبل ها نشستيم
خانوم جون: باز كه تنها اومدي؟ پس عروسم كو؟ يه ساله عروسي كرديد هنوز نياورديش ببينمش
ــ خانوم جون ديگه عروسي وجود نداره دو هفته ديگه ميريم دادگاه واسه طلاق
خانوم جون محكم زد روي صورتش و گفت: چيييي؟؟؟ خاك به سر من...شما چي كار كرديد؟؟؟ طلاق واسه چي؟
حوصله ي مرور دوباره ي تراژدي غم ناك زندگيم رو نداشتم به خاطر همين گفتم: خانوم جون خيلي سرم درد ميكنه ميخوام بخوابم
خانوم جون- وايسا ببينم چي چي رو ميخوام برم بخوابم؟؟؟ مگه زندگي بازيه؟هر وقت دلت خواست عروسي كني و هروقتم خواست طلاق بگيري؟؟؟؟
ــ خانوم جون دست بكش از من به اندازه كافي اين چند وقت فشار روم بوده شما ديگه راحتم بذار خانوم جون خواست حرف ديگه اي بزنه كه رفتم تو يكي از اتاق ها و خوابيدم اونقدر اين چند وقت كمبود خواب داشتم كه دلم ميخواست تموم اين دو هفته رو فقط بخوابم دقيقا تا ظهر فردا خوابيدم بيدار كه شدم ساعت نزديك يك بعد از ظهر بود رفتم پايين تو سالن
خانوم جون تا منو ديد كه دارم از پله ها پايين ميام اخماشو تو هم كرد رفتم و بغلش كردم....منو پس ميزد....انگار بدجوري عصباني بود ــ فدات بشم خانوم جون به خدا ديگه رسيديم به آخر خط....چند روزه كارم شده التماس به خانوم كه بياد و از خر شيطون پياده شه ولي پاشو تو يه كفش كرده كه طلاق ميخواد خانوم جون- چرا طلاق ميخواد؟؟ چي شده مگه؟ شرمنده سرم رو پايين انداختم و گفتم: نپرس خانوم جون....نپرس...به خاطر خريت من!!! خانوم جون- درست حرف بزن ببينم چي شده؟ ميدونستم تا نگم چي شده دست از سرم بر نميداره ــ هيچي دختر و دامادتون و نوه اتون نشستن نقشه كشيدن و دوست دختر سابق منو وارد زندگيم كردن و.... خانوم جون وسط حرف پريد و گفت: تو هم بند و آب دادي ــ به پير به پپيغمبر خواستم شرشو از سرم بكنم....ميگفت اگه فقط يه بار باهاش باشم از زندگيم ميره بيرون خانوم جون- حالا جريان نقشه چيه؟؟؟ كدوم نوه ام؟ آخه چرا؟ ــ ولش كن خانوم جون جريان ما خيلي درازه! پسرخاله هايي كه هردو عاشق يه نفر ميشن و بقيه اشم كه خودتون ميدونيد خانوم جون محكم زد پشت دستش و گفت: يا امام هشتم!!! چي ميشنوم؟؟ پس چرا به من هيچ كس هيچي نميگفت! با خانوم جون پشت ميز نشستم و ناهارمون رو خورديم بعد از ناهار رفتم دريا آبتني يه اين شنا نياز داشتم....انگار آب دريا روحمو ميشست!! بعد از آب تني كنار ساحل دراز كشيدم و به محبوبه فكر كردم....دلم واسش تنگ شده بود...خيلي زياد كاش اينجا پيشم بود كاش هيچ وقت اون اتفاق نميوفتاد....كاش اينقدر دوسش نداشتم نفسمو پر صدا دادم بيرون.... رفتم تو دريا و ماسه هايي كه به تنم چسبيده بود رو تو آب شستم و لباس هامو پوشيدم و به سمت خونه خانوم جون رفتم روز ها با سرعت سپري ميشدن و به وقت دادگاه نزديك تر ميشدم ديگه آروم و قرار نداشتم
همش دو روز ديگه ميونده بود خانوم جون كه بي قراري هامو ميديد دلش برام ميسوخت خانوم جون- مادر تو كه دوسش داري برو باهاش حرف بزن با مشت به ديوار كوبيدم و گفتم: حرف زدم خانوم جون...حرف زدم....ولي اون فقط طلاق ميخواد خانوم جون- ميخواي من باهاش حرف بزنم؟؟؟ بدون اينكه جواب خانوم جون رو بدم از خونه زدم بيرون و به سمت ساحل رفتم شب بود و آب سياه زدم به آب سرد بود خيلي زياد ولي واسم اهميت نداشت اين سرما واسم لذت بخش بود خواستم جلو برم و همه چي رو تموم كنم ولي يه حسي مانعم ميشد شايد ترس شايد اميدواري نميدونم هرچي كه بود باعث شد از آب بيام بيرون و روي تخته سنگي توي ساحل بشينم سوز ميومد و باعث ميشد از سرما بلرزم و همه ي موهاي تنم سيخ بشه بي اهميت نشستم و زل زدم به آب ديوونه داشتم ميشدم زندگي بدون محبوبه گير كردم وسط درگيري هاي ذهني كه دارم كاش محبوبه اينجا بود و با يه فنجون چاي داغ منو از همه اين درگيري ها رها ميكرد لعنت به من كه اصلا عاشق شدم لعنت به اين دل بي صاحاب شدم كه مال خودم نيست چه جوري بذارم بره وقتي دلم پيششه حس ميكردم اونقدر درد توي دلمه كه ميخوام منفجر شم كاش ميتونستم تا صبح بشينم و گريه كنم نگاهي به آسمون كردم نزديك صبح بود آفتاب داشت طلوع ميكرد حس كردم تمام بدنم سنگين شده با كرختي از روي تخته سنگ بلند شدم و راه خونه رو در پيش گرفتم تا خونه رو با بدبختي رفتم هر لحظه ميخواستم نقش بر زمين بشم وقتي در خونه رو باز كردم خانوم جون با عجله به سمتم دوييد فكر كنم وضعم خيلي خراب بود چون با ديدن من محكم زد تو صورتش و گفت: مادر چه بلايي سر خودت آوردي؟ بعدم ديگه هيچي نفهميدم وقتي چشم باز كردم خانوم جون بالا سرم نشسته بود و با يه پارچه ي خيس صورتمو خنك ميكرد ياد اون شب افتادم كه محبوبه تبم رو پايين آورد كاش بازم اينجا بود يه روز تموم تو خواب و بيداري بودم تا تبم پايين اومد
ديگه نايي واسم نمونده بود بيچاره خانوم جون كلي به خاطر من زحمت كشيد و اونم از خواب و خوراك افتاده بود همه چي خيلي زود گذشت و روز آخر بود بايد بر ميگشتم فردا وقت دادگاهمون بود چمدونم رو جمع كردم
براي آخرين بار رفتم ساحل روي ماسه ها نشستم جالب بود اين بار به هيچي فكر نميكردم فقط زل زده بودم به آب يه دفعه دستي ار پشت اومد و روي چشمم قرار گرفت دستشو با دستام لمس كردم ميشناختمش چشم بسته هم ميشناختمش تو يه لحظه برگشتم و در آغوش گرفتمش تند تند تموم صورتش رو بوسه ميزدم لبش....پيشوني...بيني...چشم تشنه بودم....تشنه رسيدن...بوسيدن...بوييدن محبوبه هم دستش رو دور كمرم انداخته بود و خودش رو محكم بهم چسبونده بود ازش جدا شدم محبوبه سرش رو بالا گرفت و بهم نگاه كرد هيچي نگفت اما نگاهش هزار تا حرف توش بود با نگاهش بهم ميگفت كه منو بخشيده اينبار سرم رو پايين آوردم و لبشو با ولع بوسيدم وقتي ازش جدا شدم هر دومون خوشحال بوديم دستش رو گرفتم و دوتا باهم به سمت خونه راه افتاديم خانوم جون جلوي در وايساده بود محبوبه رو كه ديد محكم بغلش كرد و گفت: خوش امدي عروس خانوم از خوشحالي تو پوست خودم نميگنجيدم باهم به اتاق من رفتيم روي تخت دراز كشيدم و دستش رو كشيدم ــ دلم برات تنگ شده بود محبوبه- منم همينطور ــ چي شد كه برگشتي؟ محبوبه دستش رو دور كمرم حلقه كرد و گفت: طاقت جدايي نداشتم....تو اين جريان منم قدر تو مقصر بودم....اگه از اول تو زندگي صداقت نشون ميدادم تو هم همه چي رو با صداقت بهم ميگفتي و اين همه مشكلات پيش نميومد ــ اينجا رو چه طور پيدا كردي؟ محبوبه- خانوم جون بهم زنگ زد و گفت بيام اينجا
موهاشو بوسيدم و گفتم: خوب كاري كردي اومدي....بريم پايين....خانوم جون يه ساله منتظره كه تو رو ببينه باهم پايين رفتيم و بعد از اينكه ناهار خورديم روي مبل كنار خانوم جون نشستيم محبوبه ميوه پوست گرفت و به من و خانوم جون تعارف كرد دستمو دور شونه اش انداختم و به خودم چسبوندمش خانوم جون با خنده به ما نگاه ميكرد دم گوش محبوبه گفتم: خونه كه بوديم از اين كارا نميكردي....خانوم جون رو ديدي چه خودشيريني ميكني واسش! محبوبه با خنده زد به بازوم و گفت: بايد خودمو پيش فك و فاميل شوهر عزيز كنم ديگه ــ پيش خود شوهر چي؟؟ محبوبه- پيش شوهر كه همين جوري عزيز هستم گونه اشو با خنده بوسيدم و گفتم: اون كه صد البته دو روز پيش خانوم جون مونيدم و بعدش راه افتاديم

تو ماشين نشسته بوديم و آهنگي از سي دي پلير پخش بود
عاشق چشماتم ديوونه نگاتممممم
پـــــــــــس پاشو با من برقص هستي واسه من نفس نفــــــــــــس
دستاتو ميگيرم تو چشات عشقو ميبينم
محبوبه- امير تا تهران سرمون با اين آهنگا ميره كه
يه آهنگ بهتر بذار

ــ چشم....ولي كي گفته ميخوايم بريم تهران؟
محبوبه- پس كجا ميريم؟
ــ صبر كن و ببين
زدم آلبوم بعدي و صداي آهنگ توي ماشين پخش شد
اين همه مهربوني و بگو بخند و شاديو
من دارم عاشقت ميشم خودت اجازه دادي
خودت اجازه اشو دادي دور چشات بگردم
من درس عاشق شدن و صد دفعه دوره كردم
من درس عاشق شدن و صد دفعه دوره كردم
هميشه عاشق توام عشق هميشگيمي
تو بهترين خاطره ي تموم زندگيمي
چه حال خوبي دارم از وقتي دلم باهاته
اين روزا آرزوي من شنيدن صداته
شنيدن صداته
با لبخند به محبوبه نگاه كردم
دستشو گرفتم و روي پام گذاشتم
محبوبه با خنده بهم نگاه ميكرد
اين همه بي قراري و حرفاي عاشقوووونه
دو تايي باهم با آهنگ همخوني ميكرديم
پيشم بمون وقتي پاي عاشقي درميونه
تو چشماي سياهه تو خوشبختي رو ميبينم
تو گوشه تو قصه ميگم واست عاشق ترينم

اين همه بي قراري و حرفاي عاشقوووونه
دو تايي باهم با آهنگ همخوني ميكرديم
پيشم بمون وقتي پاي عاشقي درميونه
تو چشماي سياهه تو خوشبختي رو ميبينم
تو گوشه تو قصه ميگم واست عاشق ترينم
بعد از چند ساعت بلخره رسيديم
محبوبه- انزلي؟؟؟
ــ آره...يه سوپرايز برات دارم
رفتيم سمت مرداب
يه قسمتي بود كه خيلي كم رفت و آمد بود و ليلا يه ويلاي نقلي اونجا داشت
جلوي در ويلا نگه داشتم
محبوبه به مرداب زل زد و گفت: خيلي وقت بود مرداب نيومده بودم
ويلا رو دور زدم و كنار باغچه كليد ويلا رو برداشتم
كليد زپاس رو هميشه اونجا ميذاشتيم
در ويلا رو باز كردم و دوتايي داخل شديم
ويلاي قشنگي بود
نماش سنگ بود ولي شكل چوب
داخلش هم خيلي لوكس و مدرن
يه آشپزخونه اپن و يه حال كوچيك با ال سي دي و يه دست مبل چرم
راه پله ي مارپيچي چوبي داشت كه ميخورد به بالا
بالا هم دو تا اتاق خواب بود و يه حال كوچيك مبله
تموم خونه ست كرم قهوه اي بود

محبوبه ذوق زده همه جا رو نگاه ميكرد
محبوبه- خيلي نازه اميرعلي
بعد از اينكه خونه رو بررسي كرد رفت بيرون لب مرداب وايساد
منم پشت سرش از ويلا خارج شدم
همونجور كه پشتش به من بود گفت: مرداب رو خيلي دوست دارم...آرومه
رفتم كنارش و از پشت بغلش كردم
يهو ياد يه چيزي افتادم
دست تو جيبم كردم و گردنبندي رو كه اون روز تو ويترين مغازه ديده بودم و واسش خريده بودم رو در آوردم و يواش گردنش كردم
محبوبه با تعجب دست كشيد به گردنبد و گفت:اين چيه؟
به پلاكش كه شكل كليد بود اشاره كردم و گفتم: كليد قلب منه...يادت باشه گمش نكني....فقط هم يه دونه است و زاپاس هم نداره
محبوبه خنديد و خودش رو توي بغل من جا كرد
نگام سر خورد رو لباش
اونم به لبم نگاه ميكرد
رو پنجه ي پا وايساد و لبشو رو لبم گذاشت
صورتش رو ميون دستام گرفتم و منم همراهيش كردم
واسه يه لحظه از من جدا شد و گفت: دوست دارم



رمان اولين نگاه(قسمت آخر)
رمان اولين نگاه(قسمت آخر)

ادامه متن...

authorنوشته خريد سيدي آموزش تنبك خريد سي دي آموزش دف سي دي آموزش خياطي   date۲۸ اسفند ۱۳۹۱comment نظرات (0)   موضوع:


نمونه فعاليت هاي جالب يك مربي

يكي از مربيان خلاق جنوبي تصاويري از نمونه فعاليت هايشان در كلاس را به ايميلم ارسال كرده اند كه واقعا زيبا و پر از خلاقيت است . از شما دعوت مي كنم تصاوير را ببينيد . اميدوارم با ديدن تصاوير ارسالي اين خانم مربي هنرمند ايده هاي جديد بگيريد .

 

 

بستن نخ به يك طرف اسفنج و برش آن به شكل ماهي و تزيين آن با ماژيك و پولك هاي رنگي و آويزان كردن آن ها به سقف كلاس

 

كولاژ با تكه هاي پارچه به شكل هزارپا

 

تزيين گوسفند با دانه هاي ريز شده يونوليت براي جشن عيد قربان

 

اريگامي گل براي كودكان همراه تزيين گلدان با تكه هاي كاغذ

 

اريگامي ماهي براي كودكان با استفاده از كاغذهاي رنگي مختلف

 

كاردستي با برگ هاي پاييزي و استفاده از تكه هاي ريز كاغذ براي تزيين تنه درخت

 

كاردستي پرنده با دايره براي آشنايي بيشتر بچه ها با دايره و تزيين آن با پولك هاي رنگي

 

كاردستي اردك و بچه اردك با كاغذ مچاله

 

آويز آدم برفي و دانه هاي برف  مناسب براي معرفي فصل زمستان به كودكان

 

كاردستي باغچه گل با كاغذ رنگي كه براي گلدان آن از ظرف هاي دورريختني و ساقه آن از سيخ هاي چوبي استفاده شده است و همه ي گل ها به اسفنج وصل شده اند .

 

كاردستي با مخروط هاي خشك

 

معرفي محيط دريا با ساخت كاردستي ماهي با سي دي هاي دورريختني

 

كار با كاغذ مچاله

 

كار با تكه هاي ريز كاغذ كه با دست برش خورده اند

 

كاردستي گل با كاغذ رنگي

 

چراغ راهنما كه با وسايل دورريختني ساخته شده است

 

آدمك اسفنجي آويز

 

نقاشي انگشتي سگ خال خالي

 

كاردستي خطرات اعتياد به سيگار و ديگر دخانيات

 

پروانه هاي عكس دانش آموزان كلاس روي ديوار

 



نمونه فعاليت هاي جالب يك مربي
نمونه فعاليت هاي جالب يك مربي

ادامه متن...

authorنوشته خريد سيدي آموزش تنبك خريد سي دي آموزش دف سي دي آموزش خياطي   date۲۸ اسفند ۱۳۹۱comment نظرات (0)   موضوع:


linkdooni آخرین مطالب

۱ ]
CopyRight ? 2006 - 2008 , art-cd-shop-market.zaminblog.com - Persian Mobile Portal , All Rights Reserved
Atom | RSS 1.0 | RSS 2.0 | Email | Valid CSS3 | zaminblog
Powered By zaminblog | Designed By sampletheme
گردنبند استیل پاور بالانس
ساعت مچی سواچ طرح Rebel
گردنبند دو قلب
پکیج نرم افزار و بازی موبایل 2013